تعجيل ظهور
چه چيزهايى موجب نزديكتر شدن ظهور امام زمان (عليه
السلام) مى شود؟
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 12:18 بعد از ظهر موضوع پرسش و پاسخ | لینک ثابت
شهادت نفس زكيّه
نفس زكيّه لقب فردى از دودمان رسول خدا ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلم ـ است وى پس از ظهور و قبل از قيام حضرت بقيّة اللّه ـ ارواحنا فداه ـ مظلومانه به شهادت مى رسد.
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 11:4 قبل از ظهر موضوع اجتماعی | لینک ثابت
خروج حسنى
كه بوى حتم و يقين به خود گرفته است، خروج فردى به نام سيد حسنى است. او..
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 10:54 قبل از ظهر موضوع اجتماعی | لینک ثابت
علايم و نشانه هاى حتمى ظهور امام زمان (عج)
علايم و نشانه هاى حتمى، آن است كه به هيچ قيد و شرطى مقيّد و مشروط نيست و قبل از ظهور بايد واقع شود با استفاده از روايات معصومينع علايم حتمى الوقوع عبارتند از:
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 2:44 بعد از ظهر موضوع اجتماعی | لینک ثابت
علايم و نشانه هاى حتمى ظهور امام زمان (عج)
علايم و نشانه هاى حتمى، آن است كه به هيچ قيد و شرطى مقيّد و مشروط نيست و قبل از ظهور بايد واقع شود با استفاده از روايات معصومينع علايم حتمى الوقوع عبارتند از:
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 2:44 بعد از ظهر موضوع اجتماعی | لینک ثابت
شرايط ظهور امام زمان (عج)
مقصود از شرايط ظهور، همان شرايطى است كه تحقق روز موعود متوقف بر آنها است و
گسترش عدالت جهانى به آنها بستگى دارد و مى توان تعداد اين شرايط را چنين دانست.
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 12:29 بعد از ظهر موضوع اجتماعی | لینک ثابت
عوامل مهم زمينه ساز ظهور حضرت مهدى (عج)
از آنجا كه انقلاب حضرت مهدى (عج) همان انقلاب اسلامى است; منتهى در سطح وسيعتر و عميق تر و از آنجا كه اين انقلاب تكميل كننده انقلاب پيامبر اسلام ص است يازده عامل مهم در زمينه سازى انقلاب حضرت مهدى (عج) نقش بسزايى دارند.
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 10:48 قبل از ظهر موضوع اجتماعی | لینک ثابت
عناصر اصلى برنامه ريزى قيام و ظهور حضرت مهدى (عج)
براى ظهور و قيام حضرت ولى عصر (عج) بايد براى تحقق آن يك برنامه ريزى حساب شده و جامع در سطح كل جهان صورت بگيرد. باتوجه به اهميت فوق العاده آن بايد در اين برنامه ريزى امور بسيارى به طور عملى و جدّى و حساب شده تعقيب شود كه ما در اينجا به امور نه گانه اى كه پايه هاى اصلى اين برنامه ريزى است و بايد به همت مسلمانان تحقق پيدا كند تا زمينه ساز ظهور گردد! اشاره نماييم.
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت 11:16 قبل از ظهر موضوع یاوران و منتظرین | لینک ثابت
واژه ى ظهور
« ظهور» واژه اى در زبان عربى ست كه برگرفته از كلمه «ظهر» مى باشد براى شناخت بهتر واژه اى ظهور به ريشه و معانى مختلف آن باز مى گرديم تا اندكى به ژرفاى اين كلمه دست يازيم.
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 4:54 بعد از ظهر موضوع امام مهدی(عج) | لینک ثابت
زن و فرزند داشتن امام زمان (عليه السلام)
آيا امام زمان (عليه السلام) زن و فرزند دارد؟
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 3:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سخنى ديگر
خواننده عزيز، اين بحث بيش از اين قابل إطاله است، ولى چون ظرافت و لطافت آن زياد است وبا اندك لغزش قلم، مطلب نامفهوم و بلكه ممكن است اشتباه عرضه شود، از آن بيمناك
كه عبارات و الفاظم رسا نباشد و مطلب را چنانكه حق آن است، نرساند. تا اين حدّ هم كه توضيح دادم، چون كافى و خالى از قصور بيان نيست، معذرت مى خواهم وبا استشهاد به
اين شعر با مضمون و محتوى:
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 2:48 بعد از ظهر موضوع ره یافتگان | لینک ثابت
بررسى و توجيه پنجم
چنانكه كل عالم و تمام آفرينش « كلمة الله الكبرى » و « كتابه التكوينى » و « آيته الجامعة » و « اسمه الاعظم » است و دلالت بر ذات جامع جميع صفات كمال او دارد، افراد وانواع و اجزاء و
اعضاى اين عالم نيز هريك جداگانه، آيه و نشانه حق تعالى و كلمه و اسم و فعل و حرف كتاب تكوينى او هستند:
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 2:41 بعد از ظهر موضوع اجتماعی | لینک ثابت
بررسى و توجيه سوم
اگر تقدير خداوند قادر حكيم چنان باشد كه چنانكه بعضى از ملائكه واسطه نزول بعضى بركات و انجام مأموريتهائى شده اند، فيوض عامّ و خاص به واسطه امام به سايرين برسد و امام
مجراى فيض باشد، خواه ناخواه وجود و بقاى ساير ممكنات كه به فيض الهى حدوث و بقا دارند، به مجراى فيض او كه به تقدير او از آن مجرا فيض به آنها مى رساند مرتبط خواهند بود،
و اگر چه در فرض عدم ...
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 11:30 قبل از ظهر موضوع اجتماعی | لینک ثابت
بررسى و توجيه دوّم
چنانكه ثابت و مسلّم است، تمام اجزاى عالم امكان به سوى موجود ممكن اشرف در حركت است، و به عبارت ديگر علت غائى عالم امكان و متحرّكات، وجود مخلوق اشرف است. هر
عالم مقدمه عالم بعد و عالم كامل تر است. چنانكه عالم جنين مقدمه عالم دنيا، و عالم دنيا مقدمه عالم آخرت است، و بطور كلى هر مادونى مقدمه مافوق، وهر ناقصى براى كامل و
هر كاملى براى اكمل و به سوى كمال در مسير حيات و عالم امكان سير مى كنند، تا در عين به فعليت رسيدن استعداد خاص خود، در مسير كمالى خود، كمال موجود كامل تر را
فراهم ساخته و به او بپيوندند.
پس اگر سير جهان بدون موجود ممكن اكمل باشد و منتهى به آن نباشد، جهان از هدف اَسنى و اشرف خود محروم مى شود و حركت جهان، اگر بى ثمر و بى هدف نباشد، اقلاً بدون
فايده اكمل خواهد بود. لذا هميشه وتا حركت در عالم امكان هست، بايد براى موجود اكمل و به سوى آن باشد و آن « امام و حجت خدا و ولىّ دوران و قطب زمان » خواهد بود كه يا در
كسوت و منصب نبوّت ظهور دارد و يا در كسوت امامت و منصوب وصايت، قائم مقام و جانشين نبىّ و پيغمبر خواهد بود. بديهى است با امكان موجود اشرف و فيّاضيت خدا و عدم بخل
در مبدأ فيّاض، اكتفا بوجود غير اشرف نخواهد شد.
وخلاصه اين بيان، اين است كه وجود حضرت رسول اكرم وسيده نساء العالمين و ائمه اثنى عشر ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ مقصد اصلى خلقت مى باشند20. و ديگران، علاوه بر
آنكه نسبت به مادون خود، كامل تر و علّت غايى هستند، طفيل وجود آنها و فرع وجود آن بزرگواران مى باشند.
و اين موضوع مستفاد از روايات معتبره است. از جمله از حضرت اميرالمؤمنين در نهج البلاغه روايت است كه در ضمن يكى از نامه هاى تاريخى خود به معاويه مرقوم فرمود:
« فانا صنائع ربنا والناس بعد صنايع لنا21
ما تربيت يافتگان پروردگارمان هستيم و مردم پس از آن تربيت يافته ما هستند.
و صدوق ـ عليه الرحمه ـ از حضرت رسول اكرم روايت نموده است كه به امير المؤمنين فرمود:
« ياعلي لولا نحن ما خلق الله آدم ولا حواء ولا الجنة ولا النار ولا السماء ولا الارض22
اى على اگر ما نبوديم خداوند خلق نمى كرد آدم و حوا را و بهشت و جهنم و آسمان و زمين خلق نمى شدند.
و رافعى ـ يكى از علماى معروف عامّه ـ در ضمن حديثى طولانى، روايت كرده است كه خداوند متعال به آدم ـ على نبينا وآله وعليه السلام ـ فرمود:
هؤلاء (يعني محمداً وعلياً وفاطمة والحسن والحسين) خمسة من ولدك ، لولاهم ما خلقتك هؤلاء خمسة شققت لهم خمسة اسماً من أسمائي ، لولاهم ما خلقت الجنة ولا النار ولا
العرش ولا الكرسي ولا السماء ولا الارض ولا الملائكة ولا الانس ولا الجن23
اينان (محمد و على و فاطمه و حسن و حسين ـ صلوات الله عليهم ـ) پنج تن از فرزندان تو هستند، اگر نبودند ايشان تو را خلق نمى كردم اينان پنج تن اند كه براى ايشان پنج اسم از اسم هاى خودم مشتق كردم. اگر ايشان نبودند خلق نمى كردم بهشت و نه آتش، و نه عرش و نه كرسى و نه آسمان و نه زمين، و نه فرشتگان و نه انس و جن را ».
و نظير اين ارتباط است، ارتباط آفرينش آنچه در زمين است با آفرينش آدم و بنى آدم، چنانكه در قرآن مجيد مى فرمايد:
(خلق لكم مافي الارض جميعاً)24.
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(والارض وضعها للانام)25.
و در آيه ديگر فرموده است:
(الذي جعل لكم الارض فراشاً والسماء بناءً وأنزل من السماء ماءً فأخرج به من الثمرات رزقاً لكم)26.
و همچنين آياتى كه دلالت دارند بر تسخير زمين و آفتاب و ماه و نجوم براى انسان.
و چنانكه مرحوم پدرم آيت الله آخوند ملاّ محمد جواد صافى در يكى از تأليفات خود به نام « مصباح الفلاح » يا در تأليف ديگرش به نام « نفايس العرفان » تحقيق كرده، آياتى مثل (وما
خلقت الجن والانس إلاّ ليعبدون)27 نيز دلالت دارند، زيرا وقتى خلقت جن و انس براى عبادت باشد، با اينكه عالى ترين مرتبه عبادت و اطاعت كه نمايش و تبلور كمال اعلاى موجود
ممكن است همان است كه از امام صادر مى شود، وبا توجه به اينكه عبادات ديگران نيز بايد در خط عبادت امام و پيروى از او باشد تا از شرك و انحراف و معايب و موانع ديگر مصون
بماند، پس امام مقصد اصلى و علّت غائى خلقت خواهد بود.
و نظير اين تحقيق است آنچه كه آن مرحوم و ديگران از محققان بزرگ فرموده اند كه غرض از خلقت، تخلّق به اخلاق الهى مثل علم و قدرت و ظهور قدرت ربوبى است، كه اگر چه در
تمام اشياء و خلقت تمام كائنات آثار علم و قدرت و حكمت او ظاهر و هويدا است و هر چه هست آيه و كلمه او است، اما ظهور علم و قدرت او در انسان و استعداد و تخلق انسان به
اختيار خود به اخلاق الهى، در مرتبه اى است كه هيچ موجودى غير از انسان آن استعداد را ندارد و تحقق و فعليت كمال اين استعداد و جلوه و نمايش برين و برترين آن، وجود امام28
و افعال و اخلاق و جامعيّت و نواحى متعدّد كمالى او است.
بنابر اين باز هم امام مقصد اصلى خلقت و خلاصه و نتيجه علياى آن مى باشد و خدا همه اشياء را براى بشر و بشر را براى انسان كامل كه ولىّ امر هر عصر و قطب دوران و صاحب
الزمان است، آفريد چنانكه براى پديد آمدن ميوه، انسان به ايجاد باغ، آبادكردن زمين، ساختن و كندن جوى و جدول، تهيه آب و احداث قنات و كاشتن درخت اقدام مى نمايد كه در واقع
همه را براى ميوه مى خواهد و ميوه، مطلوب بالذات و خواسته حقيقى و اوّلى او است و ديگر چيزها مطلوب بالعرض و خواسته تبعى و ثانوى است و شايد همين بود سر اينكه ملائكه
گفتند:
(أتجعل فيها من يفسد فيها ويسفك الدماء ونحن نسبح بحمدك ونقدس لك)29
« آيا مى خواهى كسانى را در زمين بگمارى كه فساد كنند و خونها بريزيد و حال آنكه ماتورا تسبيح مى كنيم ».
و پاسخ خداوند متعال كه فرمود: (إني أعلم ما لاتعلمون)30= « من مى دانم آنچه را كه شما نمى دانيد ». اشاره به همين باشد كه اگر چه مفسد و خونريز در بين بشر پيدا خواهد
شد، اما چون اين نظام منتهى و متضمن وجود بندگان صالح و شايستگان مقام خلافت الهى خواهد شد، بايد برقرار شود و خدا مى داند كه محصول اين جعل خليفه در زمين چه
خواهد بود و چه موجودات كاملى را متضمن مى باشد، و مانند ابراهيم و موسى و عيسى و محمد خاتم الانبياء و على مرتضى و مهدى خاتم الاولياء، از آن بوجود خواهد آمد.
و مخفى نماند كه محققين علماى اهل سنّت نيز همه براينكه حضرت رسول اكرم 6 داراى چنين منزلت و مقامى است اتفاق دارند و زبان حالشان اين اشعار است:
محمد المجتبى معنى جبلته وما لادم طين بعد مجبول
والمجتبى تاج علياه الرفيع وما للبدر تاج ولا للنجم إكليل
لولاه ما كان أرض لا ولا افق ولا زمان ولا خلق ولا جيل
ولا مناسك فيها للهد اشهب ولا دياريهاللوحي تزيل31
و اين اشعار:
ياصفوة الرسل الذي لولاه لم يثبت على حدّ المقام كليم
كلاّ ولا سكن الجنان أب ولم ينهض الى الروح المسيح رميم
الله قد صلّى عليك فكل ذي مجد لمجدك دأبه التسليم32
و اين اشعار:
محمد كازل تا ابد هر چه هست به آرايش نام او نقش بست
چراغى كه انوار دانش بدو است فروغ همه آفرينش از او است
و ابن حجر در « المنح المكيّة في شرح الهمزيّه » در شرح اين شعر:
لك ذات العلوم من الغيب ومنها لادم الاسماء
مى گويد: مقصود از خلق آدم، خلق پيغمبر ما از صلب او بوده است پس خلق پيغمبر ما، به طريق ذات بوده و خلق آدم به طريق وسيله33.
و مخفى نماند كه محدثين بزرگ اهل سنّت نيز احاديثى روايت كرده اند كه اين وجه به صراحت از آنها استفاده مى شود; از جمله در ذيل حديثى كه متضمن شرح توسل حضرت آدم ـ
على نبينا وآله وعليه السلام ـ به حضرت رسول اكرم مى باشد و « حاكم » آن را از پيغمبر روايت نموده و به صحّت آن گواهى داده است، چنين آمده كه خدا خطاب به آدم فرمود:
« إنه لاحب الخلق اليّ وإذ سألتني بحقه فقد غفرت لك ، ولولا محمد ما خلقتك = به درستى كه او (محمد محبوب ترين خلق به سوى من است، و حال كه به حقو او از من سؤال
كردى، تو را آمرزيدم، و اگر محمد نبود تو را خلق نمى كردم ». اين حديث را علاوه بر حاكم، ابن حجر در « الجواهر المنظّم » و بيهقى در « دلائل النبوه » و طبرانى روايت نموده اند34.
و نيز در ضمن حديثى كه ابن حجر از ابن عباس روايت نموده و آن را صحيح دانسته، آمده است:
« أوحى الله تعالى الى عيسى ـ صلوات الله على نبينا وعليه وسلامه ـ ياعيسى آمن بمحمد ومر من أدركه من أُمتك أن يؤمنوا به ، فلولا محمد ، ما خلقت آدم ، ولولا محمد ما خلقت
الجنة ولا النار ...35
وحى كرد خداى تعالى به سوى عيسى: اى عيسى ايمان آور به محمد و امر كن كسانى از امّت تو كه او را درك مى نمايند به او ايمان آورند پس اگر محمد نبود،
آدم را نمى آفريدم و اگر محمد نبود، بهشت و آتش را خلق نمى كردم ».
ونيز اين حديث قدسى، معروف بين شيعه و ديگران است:
« لولاك لما خلقت الافلاك
اگر تونبودى من آسمانها را نمى آفريدم ».
و همچنين اين حديث قدسى را روايت نموده اند: « خلقتك لاجلي وخلقت الاشياء لاجلك = تو را به خاطر خودم و همه هستى را به خاطر تو آفريدم.
و در همين معنى و بلكه در تقدم آفرينش آن حضرت بر آفرينش ساير مخلوقات، ظهير فاريابى مى گويد:
ايزد چو كارگاه فلك را بكاركرد از كائنات ذات تورا اختيار كرد
اول تورايگانه و بى مثل آفريد وانگه سپهرهفت و عناصر چهار كرد
نى نى هنوزكاف كن از نون خبرنداشت كايزدرسوم دولت تو آشكاركرد
بديهى است هر مقامى از اينگونه مقامات، غير از نبوّت و پيغامبرى كه به حضرت خاتم الانبياء ختم شده است، غير از نبوّت و پيغامبرى كه به حضرت خاتم الانبياء ختم شده است، بر
حسب دلائل عقلى و احاديث، براى اولياى بعد از آن حضرت كه ائمّه اثنى عشر : مى باشند، ثابت و مسلّم است.
هم القوم من أصفاهم الود مخلصا تمسك في أخراه بالسبب الاقوى
هم القو فاقوا العالمين مناقبا محاسنهم تروى وآياتهم تتلى36
و چه نيكو گفته است ابونواس در خطاب به حضرت رضا :
تالله لما برى خلقاً فأتقنه صفاكم واصطفاكم أيها البشر
وأنتم الملا الاعلى وعندكم علم الكتاب وما جائت به السور
مطهرون نقيات جيوبهم تتلى الصلاة عليهم أينما ذكروا
من لم يكن علوياً حين تنسبه فماله من قديم الدهر مفتخر37
اگر گفته شود: اينگونه ارتباطى كه شما به آن، به ارتباط آب وجوى، وحتّى شاخه و برگ درخت با ميوه، مثل زديد، به عكس نيز وجود دارد، يعنى ميوه هم به وجود آب وجوى و باغ
وابستگى دارد، بلكه وابستگى آن بيشتر و مؤكدتر است، زيرا بدون وجود آب و درخت، ميوه حاصل نمى شود، در حالى كه بدون ميوه، وجود درخت امكان پذير است.
پاسخ داده مى شود:
اولاً: آنچه در خارج ديده مى شود از درخت هاى بى ميوه، غرض از وجودشان ميوه نبوده است، هر چند شخصى كه آن را كاشته است قصدش ميوه بوده است و اگر او به اين جهت
عالم بود، هرگز آن را نمى كاشت. اما مدّبر حقيقى و فاعل واقعى كه عالم به همه چيز است، از وجود آن درخت آنچه را كه تكويناً خواسته است، حاصل شده است، و اين اشكال از
اين ناشى شده كه بين فاعل حقيقى عالم با فاعل حقيقى عالم با فاعل ظاهرى جاهل فرق نگذارده اند. در اينجا موضوع سخن، فاعل حقيقى عالم حكيم است كه خود فرموده
است.
(أفرأيتم ماتحرثون ءأنتم تزرعونه أم نحن الزارعون)38
« آيا نديديد تخمى را كه در زمين كاشتيد آيا شما آن را رويانديد يا ما رويانديم؟ » و نيز در آيه ديگر مى فرمايد:
(أفرأيتم ما تمنون ءأنتم تخلقونه أم نحن الخالقون)39
« آيا نديديد كه شما نخست نطفه اى بوديد؟ آيا شما آن نطفه را به صورت انسان آفريديد، يا ما آفريديم؟ ».
ثانياً: ارتباط بدن عنصرى امام مانند غير امام، با اشياى مادى و عناصر بسيط ومركّب ديگر، اگر چه معلوم و مسلّم است، اما اين خصوصيّت را كه فرد خاصى چنان باشد كه ديگران
وجودشان به او وابستگى معنوى داشته باشد، هيچ كس غير از امام دارا نيست; چنانكه در عالم ارتباطات ظاهرى، خصوصيت اينكه فردى بدون پدر و مادر خلق شده باشد، اختصاص
به آدم و حوّا دارد و خصوصيت اينكه فردى بدون پدر باشد، اختصاص به مسيح دارد.
ثالثاً: ارتباط وجود امام با مواد و عناصر، مثل ساير افراد، در جهت مادّى آنها است در صورتى كه ارتباط و وابستگى آنها به امام در جهت جسم و روح و ظاهر و باطن وجودشان مى
باشد به عبارت ديگر اگر چه وجود عنصرى امام به مادّه و عناصر ارتباط دارد، اما نفس اين عناصر و مواد و غيب وجود تمام اشخاص و افراد بوجود امام و غيب وجود آن حضرت كه
حقيقت وجود او و اصل ذات او است ارتباط دارد و اين خصوصيتى است كه باذن الله تعالى فقط امام و انوار پيغمبر اكرم و ائمه معصومين : داراى آن مى باشند.
رابعاً: ارتباط ميوه بوجود جوى و درخت و خاك و آب، از قبيل ارتباط شىء به علّت مادى آن است، و ارتباط آنها با ميوه از قبيل ارتباط شىء به علّت غائى آن مى باشد.
بنابر اين ارتباط وجود عنصرى امام با آب و خاك و تمام عناصر و هوا و آفتاب و ساير مخلوقات، نظير ارتباط شىء با علّت مادى خود مى باشد. و اما ارتباط سايرين با او، نظير ارتباط شىء
با علّت غائى خود است; و پر واضح است كه علّت غائى شىء از علّت مادى و همچنين علّت صورى آن افضل است. زيرا كه علّت غائى، مقصود بالذات و بالاصاله و استقلال است و
علّت صورى و مادى، مقصود بالتبع و بالعرض است.
عليهذا ارتباط وجود ممكنات بوجود امام به گونه اى كه بيان شد، مقبول و مسلّم و امر غريب و مورد استعبادى نيست، همانگونه كه بر حسب قرآن مجيد و قانون مطابقت و ناموس
تناسب، معلوم مى شود كه آنچه در زمين است، براى اين بشر است و اين بشر حاصل اين خلقت و جلوه اتمّ و اكمل قدرت و علم الهى است و:
ابروبادومه وخورشيد وفلك دركارند تاتوانى به كف آرى وبه غفلت نخورى
و:توئى تو، نسخه صنع الهى به جواز خويش هر چيزى كه خواهى
همينطور انسانها نيز وجودشان به وجود امام مرتبط است وطفيل وجود امام و حجت خدا مى باشند و بايد گفت كه:
از رهگذر خاك سر كوى شما بود هر نافه كه بر دست نسيم سحر افتاد
روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست منت خاك درت بر بصرى نيست كه نيست
ناظر روى تو صاحب نظرانند وليك بوى گيسوى تو در هيچ سرى نيست كه نيست
همه كمالات به كمال رسول اكرم و سيدة النساء و ائمه طاهرين : مى پيوندد و معيار و ميزان كمال و مصدر هدايت و ارشاد و برهان خلق و حجت خدايند:
« فهم مفتاح خزائن الرحمن ومعادن العلم والعرفان وينابيع الحكمة والايمان »
چنانكه از حضرت صادق مروى است:
« في الاصل كنا نجوماً يستضاء بنا وفي البرية نحن اليوم برهان
نحن البحور التي فيها لغائصها در ثمنى وياقوت ومرجان
مساكن الخلد والفردوس نملكها ونحن للخلد والفردوس خزان
من شذ عنا فبرهوت مكانته ومن أتانا فجنات ورضوان »40
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 3:9 بعد از ظهر موضوع یاوران و منتظرین | لینک ثابت
وابستگى جهان به امام زمان
مقدمه
مجموعه اى كــه پـيش رو داريـد توسط حضرت آية الله لطف الله صافى تدوين يافته تا شيفتگان آستان امامت و ولايت هر چه بهتر و بيتشر از اين مجموعه سودمند و پر فايده بهره مند
گردند.« وابستگى جهان به امام زمان ». آنچه اين جزوه بطور مختصر آنرا بيان مى كند، توجيه و تفسير عقلى و علمى و منطقى اين وابستگى و بيان امكان و صورت وقوع آن است كه در
ضمن چندين بررسى و توجيه، توضيح داده مى شود.
به اميد روزى كه حضرتش با طلوع از عالم اسلام، چشم مشتاقانش را به نور خود منوّر گردانده وبا ريشه كن كردن ظلم و فساد از روى زمين، عدل و داد را بگستراند. و پرچم انقلاب
اسلامى ايران تحويل آن حضرت گردد. ان شاء الله .
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 12:34 بعد از ظهر موضوع اجتماعی | لینک ثابت
راز طول عمر
قبل از هر چيز من بر اين باورم كه بحث و مجادله درباره طول عمر حضرت مهدي روحي فداه بحثي هدفدار و سازنده و پايه اي نيست، بلكه بحث در اين مسأله را مي توان نوعي....
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 12:30 بعد از ظهر موضوع امام مهدی(عج) | لینک ثابت
ملاقات با امام زمان (عليه السلام)
آيا در دوره غيبت كبرى ملاقات با امام زمان (عليه السلام) ممكن است و چه افرادى و تحت چه شرايطى مى توانند حضرت را ملاقات كنند؟
با توجه به رواياتى كه در مورد ملاقات با امام زمان (عليه السلام) وارد شده است، نظر علماء بر اين است كه در دوره غيبت كبرى ملاقات با امام زمان (عليه السلام)ممكن است. و حكايت هاى زيادى كه در زمينه ديدار با امام زمان (عليه السلام) در كتاب ها نقل شده است، مؤيد امكان ملاقات با حضرت است.
ديدار و رو يا رويى با حضرت به سه صورت ممكن است پيش آيد:
1 ـ ديدار حضرت با عنوان غير واقعى ايشان، به طورى كه كاملا براى ديدار كننده، نا شناس باشند.
2 ـ ديدار حضرت با عنوان حقيقى ايشان، بدون اينكه اين امر را ملاقات كننده متوجه شود ـ مگر پس از پايان ديدار ـ متوجه باشد.
3 ـ ديدار حضرت با عنوان حقيقى ايشان، و به صورت اختيارى در حالى كه ديدار كننده نيز در اثناى ملاقات متوجه اين امر باشد، اين گونه ديدار بسيار كم نقل شده است مانند
ملاقات سيد بن طاووس و علامه بحرالعلوم.
آرى هر شيعه پاك سرشتى مى تواند آن حضرت را ملاقات كند ولى بايد توفيق رفيقش شود، از گناهان و موارد شبهه دار و مشكوك پرهيز كرده و درون خويش را از آلودگى هاى روحى پاك كند، و از طرفى به ايمان و يقين و صفات پسنديده، انجام واجبات و مستحبات نظير استمرار بر نماز شب، زيارت عاشورا، زيارت جامعه، دعاى عهد، دعاى فرج، دعاى ندبه، زيارت آل يس و ... و ذكر حق تعالى جان خود را آراسته كرده و در رفع نيازمنديهاى مردم و اصلاح جامعه كوشا باشد، تا نور ولايت در دل او بتابد و توفيق ديدار حضرت نصيبش گردد. مشتاق ديدار امام زمان (عليه السلام) علاوه بر اينكه در خود زمينه ملاقات با حضرت را ايجاد مى كند، بايد به نكاتى چند توجه داشته باشد:
الف ـ ديدار حضرت يك اصل اساسى و ضرورى نيست; يعنى اين گونه نيست كه اگر شخصى توفيق ديدار حضرت را پيدا نكرد، مورد عنايت آن حضرت نيست يا از پيروان صادق و شيعيان راستين آن حضرت محسوب نمى شود، زيرا حتى در زمان حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) وائمه (عليه السلام) هم شيعيان راستينى بودند كه حتى براى يك بار توفيق ديدار نيافتند. آنچه در دوران غيبت اصل اساسى براى يك شيعه است، انتظار صادقانه، ايجاد زمينه براى ظهور حضرت و عمل به تكاليف دينى است. در روايت است كه:
« هر كس با انتظار قائم (عليه السلام) از دنيا رود، همچون كسى است كه در خيمه امام زمان (عليه السلام) و در خدمت او باشد».
(بحارالانوار، ج 52، ص 125)
ب ـ دل خود را با نور محبت و ولايت ايشان آشنا سازد و براى اطاعت از خداوند به شدت تلاش كند و در راه تحقق اين هدف گام بردارد.
ج ـ انگيزه هاى مادى و دنيا گرايانه را ترك كند.
د ـ از افراط و تفريط و اقداماتى كه ضرر قطعى براى روح و جسم او دارد پرهيز كند.
هـ ـ از عزلت و كناره گيرى و بى توجهى به مسئوليت هاى اجتماعى دورى گزيند.
و ـ از تماس گرفتن با افرادى كه در لباس هاى گوناگون، اين ابزار مقدّس را دستمايه اهداف دنيايى خويش قرار مى دهند دورى گزيند.
ز ـ از تأخير فيض ديدار به خاطر مصلحت هايى خاص و الهى نااميد نگردد.
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 12:26 بعد از ظهر موضوع ره یافتگان | لینک ثابت
فوايد امام غايب
بركات امام مهدى (عليه السلام) در زمان غيبت چگونه ارزانى اهل زمين مى شود؟
اگر چه ممكن است حضور شخصى امام زمان (عليه السلام) در بين مردم سبب شود كه مسلمانان از بركات بيش ترى بهره مند شوند، ولى اين گونه نيست كه اگر شخص ايشان غايب بود، هيچ گونه فايده اى براى امت اسلامى و مردم نداشته باشد. در روايات فوآيد گوناگونى براى حضرت در حال غيبت آمده است; از جمله:
1 ـ امام غائب (عليه السلام) واسطه فيض و امان اهل زمين: امام معصوم(عليهم السلام)امان اهل زمين اند، و اگر زمين از اين حجت هاى الهى خالى بماند دنيا و اهلش نابود خواهند شد.
امام سجاد (عليه السلام) فرمود:
« ما پيشواى مسلمانان و حجت بر اهل عالم و سادات مؤمنان و رهبر نيكان و صاحب اختيار مسلمانان هستيم; ما امان اهل زمين هستيم چنان كه ستارگان امان اهل آسمانند. به واسطه ى ماست كه آسمان بر زمين فرود نمى آيد، مگر وقتى كه خدا بخواهد; به واسطه ى ما باران رحمت حق نازل و بركات زمين خارج مى شود. اگر ما روى زمين نبوديم اهلش را فرو مى برد.»
و آن گاه فرمود:
« از روزى ك خدا آدم را آفريده تا حال هيچ گاه زمين از حجتى خالى نبوده است، ولى آن حجت گاهى ظاهر و مشهور و گاهى غايب، و مستور بوده است، تا قيامت نيز از حجت خالى نخواهد شد، و اگر امام نباشد خدا پرستش نمى شود.» سليمان مى گويد عرض كردم: مردم چگونه از وجود امام غايب، منتفع مى شوند؟ فرمود: «همان طور كه از خورشيد پشت ابر بهره مى برند.» ينابيع المودة، ج 2، ص 217.
2 ـ اميد بخشى به مسلمانان: ايمان و اعتقاد به امام غايب (عليه السلام) سبب اميدوارى مسلمانان نسبت به آينده ى پر مهر و صفاى خويش در عصر ظهور امامشان مى گردد. جامعه ى شيعى، طبق اعتقاد خويش به وجود امام شاهد و زنده، همواره انتظار بازگشت ايشان را دارد. هر چند او را در ميان خود نمى بيند، اما خود را جداى از او نمى داند. حضرت همواره مراقب حال و وضع شيعيان خويش هستند، و اين باعث مى شود تا شيعان به اميد لطف و عنايت حضرتش براى رسيدن به يك وضع مطلوب جهانى تلاش كرده و در انتظار ايشان بسر ببرند.
3 ـ پاسدارى از آيين اسلام و دين خدا: يكى ديگر از فوآيد امام غايب اين است كه عاشقان و سربازان آن حضرت، به اميد عصر ظهور خود را براى دفاع از دين آماده مى نمايند.
حضرت على (عليه السلام) در اين خصوص مى فرمايد:
« به بركت آن امام گروهى از مردم براى دفاع از دين و درهم كوبيدن فتنه ها آماده مى شوند، چنان كه شمشير و تير به دست آهنگر تيز مى گردد; چشم آن ها به واسطه ى قرآن روشن است. تفسير و معانى قرآن در گوششان گفته مى شود و شب و روز از جام حكمت و علوم الهى سيراب مى شوند.» نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 15.
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 11:1 قبل از ظهر موضوع پرسش و پاسخ | لینک ثابت
وظايف منتظران
در زمان غيبت امام زمان (عليه السلام) منتظران آن حضرت چه وظايفى بر عهده دارند؟
در تفكر شيعى انتظار موعود به عنوان يك اصل مسلّم پذيرفته شده، و از آن به عنوان برترين اعمال ياد شده و تأكيد شده است كه منتظر فرج باشيد و از رحمت خدا مأيوس نباشيد (به جهت طولانى شدن غيبت) چرا كه بهترين اعمال در پيش خداوند انتظار فرج است.
از بررسى اخبار و روايات معصومين(عليهم السلام)وظايفى چند در عصر غيبت براى منتظران استفاده مى شود:
1 ـ شناخت حجت خدا و امام زمان (عليه السلام): مهم ترين وظيفه ى يك فرد منتظر تلاش براى كسب معرفت نسبت به وجود مقدس امام زمان (عليه السلام) است; چرا كه انسان بدون شناخت امام و منزلت او نمى تواند وظيفه ى خود را در رابطه ى با او تشخيص دهد. در روايت آمده است:
«من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية».
«هر كس بميرد و امام زمان خويش را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است.»
2 ـ تهذيب نفس و كسب فضايل اخلاقى (خود سازى فردى): منتظر واقعى هميشه در صدد كسب فضايل اخلاقى و آراسته شدن به صفات خوب انسانى است.
3 ـ تلاش براى اصلاح جامعه (خود سازى اجتماعى): تلاش براى برطرف كردن مفاسد اجتماعى از طريق امر به معروف و نهى از منكر و اهتمام براى تربيت نسل مهذّب و كارا و خلاصه آماده سازى زمينه براى ظهور امام زمان (عليه السلام)يكى از وظايف منتظر واقعى است، چون تا زمينه ى ظهور فراهم نگردد امكان ظهور امام زمان (عليه السلام)ميسر نخواهد شد.
4 ـ كسب آمادگى هاى فكرى و فرهنگى و نظامى براى يارى امام زمان (عليه السلام): چرا كه آن حضرت پس از قيام به يارانى نياز دارند كه حداقل در يكى از عرصه ها بتواند مفيد واقع گردد.
5 ـ توبه از گناهان
6 ـ اطاعت و پيروى از نايبان امام زمان (عليه السلام): همان طور كه مى دانيم در زمان غيبت امام زمان (عليه السلام) مردم موظفند در تمام كارها و حوادث، به توصيه ى ائمه ى اطهار(عليهم السلام)بويژه امام زمان (عليه السلام) به فقهاى جامع الشرايط ـ كه نواب عام آن حضرت هستند ـ مراجعه كنند و به احكامى كه آن ها طبق موازين شرعى صادر مى كنند، عمل نمايند.
7 ـ دعا براى سلامتى امام زمان (عليه السلام) و تعجيل فرج ايشان: منتظر واقعى در هر صبح و شام با خلوص نيت از پيشگاه خداى مهربان سلامتى و ظهور امام زمان (عليه السلام)را درخواست مى نمايد.
8 ـ صدقه دادن براى سلامتى امام زمان (عليه السلام)
9 ـ انجام اعمال عبادى مانند خواندن نماز و قرآن، زيارت نمودن به نيابت از امام زمان (عليه السلام)
10 ـ توجه به اماكنى كه مورد عنايت امام زمان (عليه السلام) است نظير مشاهد مشرفه، مسجد سهله، مسجد جمكران و ...
11 ـ توسل به امام زمان (عليه السلام) و زيارت آن حضرت با زيارت ها و دعاهايى كه در كتب ادعيه مانند مفاتيح الجنان آمده و از آن جمله موارد ذيل است:
الف) دعاى عهد كه هر روز صبح بعد از نماز خوانده مى شود: اللهم رب النور العظيم و رب الكرسى الرفيع ... ،
ب) دعاى اللهم عرفنى نفسك فانك لم ان لم تعرفنى نفسك ... اين دعا در عصر روز جمعه خوانده مى شود،
ج) دعاى كه براى برآورده شدن حاجات ذكر شده است و با اين عبارت شروع مى شود: الهى عظم البلاء و برح الخفاء ...،
د) دعا براى سلامتى امام زمان (عليه السلام): اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن ...،
هـ) دعاى حضرت مهدى (عليه السلام) كه با اين عبارت آغاز مى شود: اللهم ارزقنا توفيق الطاعة و بعد المصيبته ...،
و) زيارت آل ياسين.
جهت توضيح بيشتر به كتابهاى (وظيفة الانام) و (شيوه هاى يارى قائم آل محمد عليه السلام) مراجعه شود
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 10:55 قبل از ظهر موضوع یاوران و منتظرین | لینک ثابت
انتظار و مباحث آن
انتظار: كلمه اى ژرف و معنايى ژرفتر;
انتظار: خط بطلان بر همه ى كفرها و نفاق ها و ظلمها;
انتظار: خونى در رگ زندگى و قلبى در سينه ى تاريخ;
انتظار: صلابت در درون تاريكيها و سرديها;
به دميدن سپيده دمان چشم داشتن و به اميد طلوع خورشيد زيستن، در برابر كوه مشكلات زمانه قرار گرفتن و چون كوه مقاوم بودن;
در تراكم هواهاى كشنده ى اختناقها، بهوزيدن نسيمهاى حياتبخش رهايى اميد بستن;
و به آرزوى پديدار گشتن روزهاى طلايى ارزشهاى جاويد زنده ماندن.
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 10:44 قبل از ظهر موضوع یاوران و منتظرین | لینک ثابت
|
نسب امام مهدى (عليه السلام) او از خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) است: |
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 10:41 قبل از ظهر موضوع امام مهدی(عج) | لینک ثابت
حضرت مهدى (عج) و كسانى كه او رادر كودكى زيارت كرده اند
از آنجاكه خلفاى بنى عباس دانسته بودند ; دوازدهمين امام شيعيان همان مهدى موعود است كه زمين را پر از عدل و داد مى كند و دژهاى گمراهى و فساد را درهم مى كوبد و نيز مى دانسته كه او از فرزندان امام حسن عسكرى ع است ; در صد برآمدند اين نور را خاموش كنند، از اين رو امام مهدى ع از نخستين روز ولادت در پنهان مى زيست و مردم به طور عموم او را نمى ديدند ولى با اين وجود عده اى از اصحاب امام حسن عسكرى ع بودند كه توفيق شرفيابى و معرفى را يافته بودند. برخى از آنها عبارتند از:
1 ـ حكيمه خاتون; دختر امام جواد، خواهر امام هادى و عمه امام حسن عسكرى ع كه شب تولد امام مهدى ع او را زيارت كرد. تا آن كودك متولد شد به خاك سجده كرد و انگشت سبابه را رو به آسمان بلند نمود و عطسه زد و گفت: « الحمد الله رب العالمين و صَلّى الله على محمد و آله.»
2 ـ ابو بصير خادم گفت: بر صاحب الزمان (عج) وارد شدم در حالى كه درون گهواره بود، نزديك رفتم و سلام كردم. حضرت فرمود مرا مى شناسى؟ عرض كردم: آرى تو بزرگ و سيد من، فرزند امام من هستى. حضرت فرمود: « اَنا خاتَمُ الاوصياء و بى يُرفع البلاء من اهلى و شيعتى.»
3 ـ سعد بن عبدالله قمى ـ با نامه هاى فروان با جمعى براى زيارت آن حضرت به سامراء رفته و طرف راست امام حسن ع كودكى را ديدند كه چون ماه درخشان بود، پرسيدند: اين كيست؟
گفته شد: مهدى قائم آل محمد ص است.
4 ـ روزى جمعى از شيعيان (چهل نفر) نزد امام يازدهم آمدند و از آن امام تقاضا كردند تا حجت پس از خويش را به آنان بنماياند و بشناساند و امام چنان كرد. آنان پسرى را ديدند كه بيرون آمد همچون پاره ماه ـ شبيه به پدر خويش.
امام حسن عسكرى ع فرمود:
پس از من اين پسر امام شماست و خليفه من در ميان شماست. امر او را اطاعت كنيد از گرد رهبرى او پراكنده نگرديد كه هلاك مى شويد و دينتان تباه مى گردد. اين را هم بدانيد كه شما او را پس از امروز نخواهيد ديد تا اينكه زمان طولانى بگذرد، بنابراين از نايب او عثمان بن سعيد اطاعت كنيد.
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 12:47 بعد از ظهر موضوع امام مهدی(عج) | لینک ثابت
علت و فلسفه غيبت
علت غيبت امام زمان (عليه السلام) چيست؟
بنابر آنچه در برخى از روايات آمده است، علت واقعى غيبت امام زمان (عليه السلام) بر ما پوشيده است كمال الدين و تمام النعمة، ص 482.; در عين حال با استفاده از روايات به عواملى چند در اين زمينه پى مى بريم:
1 ـ امتحان و آزمايش: غيبت آن حضرت سبب مى شود تا نفاق پنهان عده اى آشكار شود، و ايمان حقيقى محبان و شيعيان واقعى امام (عليه السلام) در كوره ى ولايت امام غايب (عليه السلام) از ناخالصى ها و دورويى ها جدا و پاك گردد و مؤمن از منافق تميز داده شود.
حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) مى فرمايد: « هنگامى كه پنجمين فرزند امام هفتم (عليه السلام) غايب شد، مواظب دين خويش باشيد، تا مبادا كسى شما را از دين خارج كند! اى پسرك من! براى صاحب الامر بناچار غيبتى خواهد بود، به طورى كه عده اى از مؤمنان از عقيده ى خود بر مى گردند، همانا خدا به وسيله ى غيبت، بندگانش را امتحان مى نمايد » بحارالانوار، ج 51، ص 113.
2 ـ بيعت نكردن با ستمكاران: حسن فضّال مى گويد: على بن موسى الرضا (عليه السلام) فرمود: « گويا شيعيان را مى بينم كه هنگام مرگ سومين فرزندم (امام حسن عسكرى (عليه السلام)) در جست و جوى امام خود همه جا را مى گردند، اما او را نمى يابند » عرض كردم: به چه دليل؟ فرمود: « زيرا امامشان غايب مى شود » عرض كردم: چرا غايب مى شود؟ فرمود: « براى اين كه وقتى با شمشير قيام نمود بيعت كسى در گردنش نباشد » بحارالانوار، ج 51، ص 113.
3 ـ حفظ جان حضرت:
زراره مى گويد: حضرت امام صادق (عليه السلام) فرمود: « اى زراره! قائم ما ناچار است كه غيبت كند » عرض كردم: براى چه؟ فرمود: « از جان خود بيم و ترس دارد » پس حضرت با دست به شكم خود اشاره كرد اثبات الهداة، ج 6، ص 437.
امام زمان (عليه السلام) از كشته شدن و مرگ بيم و هراس ندارند، بلكه حفظ جان ايشان به خاطر اين است كه مبادا پرچمِ هدايت زمين بماند، و رشته ى هدايتى كه به پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) متصل است، قطع شود.
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 12:40 بعد از ظهر موضوع پرسش و پاسخ | لینک ثابت
داستان جزيره ى خضراء چیست؟
مرحوم علامه ى مجلسى داستان جزيره ى خضرا را در جلد 52 كتاب بحارالانوار نقل كرده كه ترجمه ى فارسى آنرا در اينجا متذكر مى شويم.
جزيره ى خضرا
رساله اى يافتم مشتمل بر داستان مشهور جزيره ى خضراء در آبهاى سفيد، كه خواستم آنرا در اين كتاب نقل كنم، زيرا مشتمل بر داستان كسى بود كه به خدمت آن حضرت رسيده است. و چون اين داستان در كتابهاى قدما نبود، آنرا در بخش جداگانه اى آوردم، كه آنچنانكه يافتم نقل مى كنم:
بسم اللّه الرحمن الرحيم
سپاس و ستايش خداوندى را كه نعمت معرفت خود را به ما ارزانى داشت، و توفيق پيروى اشرف مخلوقات و برگزيده ى كاينات حضرت محمّد بن عبداللّهـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ را به ما عنايت فرمود. و ما را به محبّت و مودت امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ و ديگر پيشوايان معصوم از اهل بيت پيامبر ـ عليهم السلام ـ مخصوص و مفتخر گردانيد، كه درود فراوان و تحيّات بى كران بر همه ى آنان باد.
پس از حمد و ثنا، در خزانه ى امير مؤمنان، پيشواى پرهيزگاران، سرور اوصياء و حجّت پروردگار جهانيان حضرت على بن ابى طالب ـ عليه السلام ـ رساله اى يافتم(66) به خط شيخ فاضل، عالم عامل « فضل بن يحيى بن على طيبى كوفى » كه متن آن چنين است:
پس از حمد پروردگار و درود بر پيامبر و اهل بيت بزرگوار آن حضرت، چنين گويد، اين بنده ى محتاج به عفو پروردگار « فضل بن يحيى بن على طيبى كوفى امامى »:
روز نيمه ى شعبان 699 هجرى در مشهد سرور شهيدان، خامس آل عبا، حضرت ابا عبداللّه الحسين ـ عليه السلام ـ از دو استاد فاضل، و دانشمند عامل، استاد « شمس الدين بن نجيح حلّى » و استاد « جلال الدين عبداللّه بن حوام حلّى » شنيدم كه آنان در مشهد امامين همامين، حضرت عسكرين ـ عليهما السلام ـ در سامرّا (سرّمن راه) داستان جالبى را از شيخ صالح، پرهيزگار، متقى و بزرگوار « زين الدين على بن فاضل مازندرانى » شنيده اند، كه چگونه موفق شده به ديار يار رفته، و جزيره ى خضرا را در درياى سفيد(67) زيارت كرده است.
با شنيدن داستان هيجان انگيز تشرف شيخ زين الدين به جزيره ى خضراء، شوق عجيبى در من ايجاد شد كه به خدمت شيخ زين الدين بروم و داستان را از زبان خودش بشنوم و واسطه اى در بين نباشد از خدا خواستم كه اين ديدار را آسان گرداند. تصميم گرفتم كه راهى سامرا شوم، ولى ايشان سامرا را به قصد « حلّه » ترك گفت. تا مثل روش ديرينه اش از حلّه رهسپار نجف اشرف گردد.
در اوايل شوال همان سال (699) در حلّه انتظار مقدم شيخ زين الدين را مى كشيدم كه ناگاه از ورودش آگاه شدم و براى زيارتش بيرون رفتم. مرد بزرگوارى را ديدم كه سوار بر اسب است و عازم منزل شخصيّت بزرگ و معروف حلّه، سيّد فخرالدين حسن بن على موسوى مازندرانى (كه عمرش طولانى باد) مى باشد.
من تا آنروز شيخ زين الدين را نديده بودم ولى به خاطرم گذشت كه اين سواره همان شيخ بزرگوار خواهد بود. به دنبال او راه افتادم و راهى منزل سيّد فخر الدين شدم.
وقتى به در خانه ى سيد فخر الدين رسيدم. او را نزديك در خانه يافتم كه با خوشروئى از من استقبال كرد، و قدوم شيخ زين الدين را مژده داد. دلم از شدت سرور و خوشحالى مى طپيد و هرگز نتوانستم كه خودم را نگه بدارم و در فرصت ديگرى به خدمتش برسم. همراه سيد بزرگوار وارد منزل شدم و دستهاى مبارك « شيخ زين الدين » را بوسيدم.
شيخ زين الدين از سيد فخر الدين خواست كه مرا معرفى كند. سيد فخر الدين گفت: او « فضل بن يحيى طيّبى » و مشتاق ديدار شماست.
شيخ زين الدين به پا خاست و مرا در كنار خود نشاند و چون با پدرم آشنائى داشت، از حال پدرم و برادرم شيخ صلاح الدين جويا شد. در روزهائى كه شيخ زين الدين با پدرم و برادرم رفت و آمد داشت من در شهر « واسط » بودم و در خدمت دانشمند فقيد « ابو اسحاق ابراهيم بن محمّد واسطى » ـ كه از علماى شيعه بود ـ مشغول تحصيل بودم.
مدتى با شيخ زين الدين به گفتگو پرداختم و از لابه لاى گفتگو دريافتم كه شيخ زين الدين مرد دانشمندى است و در علوم فقه و حديث و ادبيات عربى پر مايه است.
آنگاه از شيخ زين الدين خواستم كه حكايتى را كه شيخ شمس الدين و شيخ جلال الدين حلّى برايم تعريف كرده بودند شخصاً برايم تعريف كند.
شيخ زين الدين حكايت تشرّف خود را از آغاز تا انجام در منزل سيد فخر الدين و در حضور او و در حضور گروهى از علماى حلّه كه براى زيارت شيخ آمده بودند، براى من تعريف كردند. متن حكايت شيخ زين الدين كه در روز يازدهم شوال 699 هجرى در حلّه و در منزل سيد فخر الدين از زبان خودش شنيدم، بدون هيچگونه تغيير و تبديل چنين است:
شيخ زين الدين، على بن فاضل مازندرانى فرمود:
ساليان درازى در دمشق مشغول تحصيل علوم دينى بودم. استادى داشتم به نام « شيخ عبدالرحيم حنفى » (خدايش به راه راست هدايت كند) كه در خدمت او اصول و ادبيات عربى مى خواندم. و استاد ديگرى داشتم به نام « زين الدين مغربى اندلسى مالكى » كه مرد دانشمند و فاضلى بود و بر قرائتهاى سبعه آگاهى كامل داشت و در اغلب علوم چون صرف، نحو، منطق، معانى، بيان و اصول مهارت داشت. او مردى خوش اخلاق و به دور از جدال و عناد بود و با مذهب تشيع دشمنى نداشت. وقتى مى خواست نظر شيعه را مطرح كند مى گفت: « علماى اماميه چنين مى فرمايند »، در صورتى كه ديگر علماى سنى بر اهانت « رافضى » تعبير مى كردند. ويژگيهاى اخلاقى او باعث شد كه از ديگر اساتيدم بريدم و همه ى درسهايم را در خدمت ايشان تحصيل كردم.
مدتها گذشت كه من در حلقه هاى درس او مى نشستم و از خرمن علم او خوشه ها مى چيدم، كه براى او مسافرتى پيش آمد و تصميم گرفت دمشق را به قصد مصر ترك كند. به دليل محبّت فراوانى كه در ميان ما بود، مفارقت او بر من سخت گران آمد. او نيز اظهار نمود كه نمى تواند دورى مرا تحمل كند. و پيشنهاد كرد كه در اين سفر او را همراهى كنم.
گروهى از شاگردان غير بومى نيز تصميم گرفتند در خدمت استاد مسافرت كنند. مسافرت بسيار خوشى داشتيم و همه جا از خدمت استاد استفاده مى كرديم تا به قاهره رسيديم، كه بزرگترين شهر مصر است.
استاد مدت 9 ماه در قاهره اقامت كرد و فضلاى مصر از شهرهاى مختلف به قاهره آمدند تا از خدمت استاد استفاده كنند. او در اين مدّت در مسجد « الازهر » مشغول تدريس بود. و فضلاى مصر از خدمتشان استفاده مى كردند. و ما در بهترين وضع در آنجا اقامت داشتيم.
يك روز كاروانى از اندلس آمد و نامه اى از پدر استاد آورد كه نوشته بود حال پدرت به شدت وخيم است، و او مى خواهد پيش از مرگ شما را ببيند. حتماً تأخير نكنيد و پدرتان را دريابيد. استاد وقتى نامه را خواند بسيار متأثر شد و براى بيمارى پدرش اشك ريخت. و تصميم گرفت كه رهسپار اندلس شود.
برخى از شاگردان تصميم گرفتند كه در اين مسافرت استاد را همراهى كنند. من نيز نمى توانستم از او جدا شوم كه بسيار به او علاقمند بودم و استاد نيز به من محبت فراوان داشت. به راه افتاديم و پس از طى منازل به شبه جزيره اندلس (اسپانياى امروزى) رسيديم. در اوّلين آبادى اندلس من به شدت تب كردم و از حركت باز ماندم. استاد به شدت متأثر شد و با ديده هاى اشك آلود به من گفت: جدائى تو براى من بسيار سخت است.
استاد كه ناگزير بود به راه خود ادامه دهد، مرا به واعظ آن آبادى سپرد و 10 درهم به او داد كه وضع من مشخص شود. به او گفت اگر خدا به من شفا عنايت كند، مرا تا شهر او ببرد. با من نيز پيمان بست و خود به راه افتاد. فاصله ى شهر استاد تا آن آبادى از كرانه ى دريا مسافت 5 روز راه بود. من سه روز در آن آبادى ماندم كه قدرت حركت نداشتم. روز سوم نزديكيهاى غروب تب من قطع شد، بيرون آمدم و در كوچه هاى ده به گردش پرداختم. با قافله اى روبرو شدم كه از كوههاى نزديك كرانه ى « بحر غربى »(68) بازگشته بودند و پشم و روغن و ديگر لوازم زندگى خريدارى مى كردند. از وضع شهرهاى آنها جويا شدم، گفتند كه آنها از نزديكى سرزمين بربر آمده اند(69). و سرزمين آنها در كرانه ى دريا و در نزديكى « جزيره هاى شيعيان » است. هنگامى كه اسم « جزيره شيعيان » را شنيدم، دلم براى ديدن آن سامان بى تاب گرديد. گفتند كه از اينجا تا سرزمين آنها مسافت 25 روز راه فاصله است و دو روز از راه بى آب و علف بايد برويم. ولى بعد از آن راه خوبى هست و آبادى ها به يكديگر پيوسته است.
مركبى را به سه درهم كرايه كردم كه منطقه ى بى آب و علف را بر آن سوار شوم. پس از گذشتن از آن دشت، هنگامى كه به اولين آبادى رسيديم، مركب را به صاحبش رد كردم و پس از آن به اراده ى خودم از يك آبادى به آبادى با پاى پياده مى رفتم، تا به سرزمين آنها رسيدم. آنجا به من گفتند: شما مسافت سه روز راه داريد تا به جزيره هاى شيعيان برسيد. بدون درنگ راه را ادامه دادم تا سرانجام به جزاير شيعيان رسيدم. به شهرى رسيديم كه داراى چهار قلعه و برجهاى بلند و محكمى بود. ديوارهاى جزيره از كرانه هاى دريا برافراشته شده بود. از دروازه ى بزرگ شهر، كه دروازه ى بربر نام داشت وارد شدم و در كوچه هاى شهر به گردش پرداختم. از مسجد شهر پرسيدم، راهنمائى كردند و به مسجد رفتم. مسجد شهر بسيار بزرگ و با شكوه و در كرانه ى غربى جزيره و مشرف به دريا بود.
در گوشه اى از مسجد نشستم تا دمى استراحت كنم، ناگهان صداى مؤذن برخاست و اذان ظهر را گفت. و در اذان « حيّ على خير العمل » گفت(70)، چون از اذان فارغ شد، براى تعجيل ظهور ولى عصرـ ارواحنا فداه ـ دعا كرد. من ديگر نتوانستم جلو گريه ام را بگيرم و بشدت اشك شوق ريختم.
مردم گروه گروه وارد مسجد شدند، از چشمه اى كه در زير درختى سمت شرقى مسجد روان بود وضو ساختند. هنگامى كه ديدم بر طبق تعاليم اهل بيت ـ عليهم السلام ـ وضو مى گيرند بسيار خوشحال شدم. سپس يك مرد خوش سيما از ميان آنها وارد محراب شد و صفها آراسته گشته و نماز ظهر را با جماعت ادا كردند نماز را با آداب و سنن واجب و مستحبى از مقدمات و تعقيبات و تسبيحات، مطابق روش منقول از پيشوايان معصوم ـ عليهم السلام ـ انجام دادند. از رنج راه دور و دراز بقدرى خسته بودم كه نتوانستم با آنها به نماز برخيزم. چون از نماز فارغ شدند به من نگاه كردند و از اينكه من در جماعت آنها شركت نكردم، انتقاد كردند و پرسيدند: اهل كجا هستى و چه مذهبى دارى؟
گفتم: از مردم عراق هستم و به يكتائى خدا و رسالت پيامبر اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ گواهى مى دهم. گفتند: اين شهادت كه تو گفتى، به تو هيچ سودى ندارد جز اينكه در دنيا خونت بر مسلمانان حرام است. چرا شهادت سوم را نمى گوئى تا اهل بهشت باشى؟ گفتم: آن چيست؟ مرا ارشاد فرمائيد، خداوند شما را بيامرزد. امام جماعت گفت: شهادت سوم اينست كه شهادت بدهى: امير مؤمنان، سرور پرهيزگاران و پيشواى روسفيدان حضرت على بن ابى طالب و يازده فرزندش ـ عليهم السلام ـ جانشينان و خلفاى بلا فصل پيامبر اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ مى باشند، كه خداوند طاعت آنها را واجب كرده، امر و نهى خود را توسط آنها به مردم رسانيده و آنها را حجت خود در روى زمين قرار داده و به بركت آنها به مردم امان داده است. پيامبر راست گو و امين ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ در شب معراج و در آن مقام تقرّب (قابَ قَوْسَيْنِ أو أدْنى)بدون هيچ واسطه از پروردگار عالم شنيده است كه آنها را يكى پس از ديگرى نام برده و اطاعتشان را بر خلايق واجب گردانيده است. چون به سخنانشان گوش دادم خداى را سپاس گفتم و بى نهايت مسرور و خوشحال شدم و همه ى رنج سفر از بين رفت و آنانرا آگاه ساختم از اينكه من هم در مذهب آنها هستم و به گفتار آنان معتقدم با عنايت خاصى به من توجه كردند و محلى را در يكى از گوشه هاى مسجد براى من اختصاص دادند. و در مدت اقامت من در آن شهر با محبت و احترام با من رفتار كردند. و امام مسجد همواره با من بود و من از مصاحبت او بسيار خوشوقت بودم. يك روز از امام مسجد پرسيدم: من در اين شهر زراعتى نمى بينم، پس آذوقه ى شما از كجا مى آيد؟ گفت: از جزيره ى خضراء، در آبهاى سفيد، از جزيره هاى اولاد حضرت صاحب الزمان ـ ارواحنا فداه ـ . گفتم: سالى چند بار آذوقه براى شما مى آيد؟ گفت: دو بار مى آيد، يكى آمده و يكى خواهد آمد.
گفتم: كى خواهد آمد؟ گفت: چهار ماه ديگر. از طولانى بودن مدت اندوهگين شدم، هر روز از خدا مى خواستم كه اين بار زودتر بيايد و من با چشم خود آنرا ببينم.
مدت چهل روز من آنجا اقامت كردم و در اين مدت در نهايت تكريم و احترام بودم. عصر روز چهلم احساس كردم كه دلم گرفته است، به كنار دريا رفتم و در آنجا به سياحت پرداختم. به طرف مغرب مى نگريستم، كه گفته بودند آذوقه ى آنها از آن سمت مى آيد، از دور چيزى را ديدم كه در حركت است. پرسيدم كه آيا در دريا مرغهاى سفيدى هست؟ گفتند: نه، مگر چيزى ديدى؟ گفتم: آرى. گفتند: پس آذوقه ى ما مى آيد. اينها كشتيهائى است كه هر سال از شهرهاى فرزندان امام زمان ـ ارواحنا فداه ـ به سوى ما مى آيند. چيزى نگذشت كه كشتيها رسيدند. ولى اهل شهر مى گفتند: اين بار كشتيها زودتر از وقت معين آمده است. نخست يك كشتى بزرگ لنگر انداخت، سپس 6 كشتى ديگر پهلو گرفت تا هفت كشتى كامل گشت. از كشتى بزرگ پيرمردى بلند قامت، چهار شانه، خوش سيما، با جامه هاى آراسته، پياده شد و وارد مسجد گرديد وضوء كاملى ساخت، آنچنانكه از پيشوايان معصوم ـ عليهم السلام ـ رسيده است و نماز ظهر و عصر را خواند و چون از نماز فارغ شد روى به من كرده سلام گفت و من پاسخ گفتم.
گفت: نام تو چيست؟ به نظرم نام تو « على » باشد. گفتم: آرى، آنگاه مانند كسى كه با من سابقه ى آشنائى چندين ساله داشته باشد، به گفتگو پرداخت. سپس گفت: نام پدر شما چيست؟ خيال مى كنم « فاضل » باشد؟ من مطمئن شدم كه اين شخص در اين مسافرت با ما بوده است كه اين چنين از نام و نسب من آگاه است.
پرسيدم: از كجا مرا مى شناسى؟ آيا از دمشق تا مصر با ما همسفر بودى؟ گفت: نه. گفتم: از مصر تا اندلس با ما بودى؟ گفت: نه. من هرگز با شما نبودم، به جان مولاى ما حضرت صاحب الزمانـ ارواحنا فداه ـ . گفتم: پس نام من و پدرم را از كجا مى دانى؟ گفت: نام و نشانى و خصوصيات تو و مرحوم پدرت به من گفته شده است و من ترا با خودم به جزيره ى خضرا خواهم برد. من بسيار خوشحال شدم و از خوشحالى در پوست خود نمى گنجيدم. به طورى كه اهل شهر مى گفتند: او هر بار كه مى آمد سه روز آنجا مى ماند، ولى اين بار يك هفته آنجا اقامت كرد. آذوقه را به صاحبانش كه مقرر بود رسانيد و از آنها دستخط گرفت كه آذوقه شان رسيد. آنگاه عازم حركت شد و مرا با خود برد.
شانزده روز در خدمت آن پيرمرد كه نامش محمد بود با كشتى طى مسافت كرديم. روز شانزدهم به منطقه اى رسيديم كه آب دريا سفيد بود! من از روى تعجب خيره خيره به آب نگاه مى كردم. پيرمرد پرسيد: چه شده؟ به دريا اين قدر خيره شده اى! گفتم: من دريا را به رنگ ديگر مى بينم اين شباهتى به آب دريا ندارد. گفت: آرى اينجا آبها سفيد است، اينجا درياى سفيد است و آنجا « جزيره ى خضرا » است. اين آبهاى سفيد از هر طرف، جزيره را احاطه كرده است از هر طرف به سوى جزيره ى خضرا بيائى، به اين آبها برخورد مى كنى. از حكمت خدا و ببركت مولا و پيشواى ما حضرت صاحب الزمان ـ ارواحنا فداه ـ كشتيهاى دشمنان ما در اين آبها غرق مى شود، هر چقدر هم محكم باشند.
از آب دريا خوردم، شيرين همانند آب فرات بود. آبهاى سفيد را پيموديم تا به جزيره ى خضراء رسيديم كه همواره آباد و ساكنانش دلشاد باد. كشتى در كنار جزيره پهلو گرفت و ما از كشتى پياده شده وارد شهر شديم. آن شهر در ميان هفت قلعه استوار با ديوارهاى محكم و برجهاى به آسمان كشيده شده، با آبشارها و چشمه سارها و اقسام ميوه ها، زيباترين شهرى بود كه ديدم. در اين شهر بازارهاى وسيع و حمامهاى فراوان وجود داشت و بيشتر ساختمانهاى آن از مرمر شفاف ساخته شده بود. و مردمان شهر با قامتى راست و استوار و جامه هائى آراسته و قيافه هائى جذّاب، در هاله اى از شكوه و وقار ديده ها را خير مى ساختند. از ديدن شهر و شكوه آن، آنچنان مسرور شدم كه روحم از اين مناظر پرواز مى كرد. مدتى در منزل شيخ محمد استراحت كرده و سپس به مسجد رفتم. در مسجد جماعت انبوهى بود و در ميان آنها مردى نشسته بود كه من از وصف او ناتوانم. بسيار باوقار، متين و با هيبت بود. او را « سيد شمس الدين محمد عالم » مى خواندند. جماعتى كه دور جناب سيد شمس الدين حلقه زده بودند در محضر او قرآن، اصول دين، فقه و اقسام علوم عربى را فرا مى گرفتند. فقهى كه جناب سيد شمس الدين تدريس مى كرد، مسأله مسأله بود; و هر مسأله اى را از حضرت صاحب الزمان ـ ارواحنا فداه ـ نقل مى كرد. هنگامى كه به محضر سيد بزرگوار شرفياب شدم، به من خوشامد فرمود و در كنار خود مرا جاى داد. و از رنج راه و مشقت سفر پرسيد. و بيان داشت كه تمام احوالالت من به محضرشان رسيده است و شيخ محمد كه مرا به جزيره ى خضراء هدايت نموده به امر جناب سيد شمس الدين بوده است، كه خداوند سايه اش را مستدام بدارد.
سپس دستور داد كه غرفه اى را در گوشه اى از گوشه هاى مسجد به من اختصاص دهند كه در آنجا راحت باشم. سپس خطاب به من كرده، فرمود: اينجا از آنِ تست، هر وقت كه خواستى تنها باش و استراحت كن. از محضر سيد مرخص شدم و به غرفه ى خود رفتم و تا عصر به استراحت پرداختم. طرف عصر كسى كه مسئول من بود به من پيغام آورد كه در غرفه باشم كه جناب شمس الدين با گروهى از ياران براى صرف شام به غرفه ى من خواهند آمد. با كمال خوشوقتى پذيرا شدم. طولى نكشيد كه جناب سيد با جمعى از اصحابش تشريف آوردند و سفره ها پهن شد و غذا چيده شد. در محضر جناب سيد شام خورديم و براى نماز مغرب و عشا رهسپار مسجد شديم(71). پس از اداى نماز مغرب و عشا، جناب سيد به منزلش تشريف بردند و من به غرفه ام بازگشتم. هيجده روز بدين منوال گذشت و هر روز از محضر جناب سيد شمس الدين استفاده مى برديم كه خداوند به سلامت بدارد. نخستين نماز جمعه كه در محضر جناب سيد برگزار شد، ديدم كه سيّد، جمعه را به عنوان دو ركعت واجب ادا كردند و من از ايشان پيروى نموده، نماز جمعه را با ايشان ادا كردم. چون از نماز فارغ شد، عرضه داشتم: نماز جمعه را به عنوان واجب ادا كرديد! فرمود: آرى. چون تمام شرائط وجوب جمعه فراهم است. در دل گفتم: شايد حضرت ولى عصر ـ ارواحنا فداه ـ در نماز شركت داشتند. چون خلوت شد، از جناب سيد پرسيدم: آيا امام ـ عليه السلام ـ در نماز حاضر بودند؟ فرمود: نه، ولى من نائب خاص آن حضرت هستم و به امرى كه از ناحيه ى مقدسه صادر شده، جمعه را اقامه مى كنم(72). از جناب شمس الدين پرسيدم: آيا امام را ديده اى؟ فرمود: نه، ولى پدرم ـ رحمة اللّه عليه ـ مى گفت: كه صداى آن حضرت را شنيده بود ولى شخص آن حضرت را نديده بود. اما پدرش ـ رحمة اللّه عليه ـ هم شخص آن حضرت را ديده بود و هم صدايش را شنيده بود. پرسيدم: چگونه است كه به يكى اين افتخار نصيب مى شود و به ديگرى نمى شود. فرمود: برادر! خداوند تبارك و تعالى هر كه را بخواهد، مشمول الطاف خود مى گرداند. همه ى اينها بر اساس حكمت الهى است، خداوند برخى از بندگانش را به اعطاى مقام رسالت، نبوت، و امامت گرامى داشته است و آنها را حجت خود قرار داده است تا هر كه هلاك شود حجت بر او تمام باشد و هر كه هدايت شود بر اساس برهان و حجت به راه راست هدايت شود. خداوند از روى لطف، لحظه اى روى زمين را خالى از حجت قرار نداده است(73) و براى هر حجّتى سفيرى قرار داده است كه فرمانهاى او را ابلاغ نمايد. آنگاه جناب سيد شمس الدين دست مرا گرفت و به خارج شهر برد و به سوى بستانها رفتيم. در آنجا رودها و بستانهاى بسيار مى ديدم كه انواع و اقسام ميوه ها از انگور و انار و گلابى و غيره در آنجا موجود بود كه در ايران و عراق و شامات نظير آنها را نديده بودم و در بزرگى و زيبائى و شيرينى با ميوه هاى مشابهش قابل قياس نبود. در بستانها قدم مى زديم كه مرد خوش سيمايى با دو جامه كه از پشم سفيد بود از نزديكى ما گذشت. از سيد پرسيدم اين مرد كيست؟ كه هيبتش مرا به شگفت وا داشت؟
فرمود: اين كوه بلند را مى بينى؟
گفتم: آرى.
فرمود: در وسط آن محل با شكوهى است كه در آنجا چشمه اى زير درخت پر شاخ و برگ هست و در آنجا قبّه اى از آجر هست و اين مرد با يك نفر ديگر خادم آن قبه هستند. من هر صبح جمعه به آنجا مى روم و از آنجا امام ـ عليه السلام ـ را زيارت مى كنم.
من در آنجا دو ركعت نماز مى خوانم و در آنجا ورقه اى مى يابم كه هر چه نياز دارم در آن نوشته شده است.
هر حادثه اى پيش آيد و هر محاكمه اى در ميان مؤمنين انجام دهم، حكمش را در آن ورقه مى يابم و به آن عمل مى كنم.
تو نيز شايسته است كه به آنجا روى و امام ـ عليه السلام ـ را از آنجا زيارت كنى.
به دستور جناب سيد بر فراز كوه رفتم و آن قبه را به طورى كه جناب سيد توصيف كرده بود، يافتم. آنجا دو نفر خادم نيز يكى مرا شناخت و به من خوشامد گفت و ديگرى مرا نشناخت و به من اعتراض كرد. خادمى كه مرا در حضور سيد ديده بود به او گفت: من او را مى شناسم، من او را در خدمت سيد شمس الدين ديده ام. پس او نيز به من عنايت فرمود و با من به گفتگو پرداختند. آنگاه نان و انگور آوردند خوردم، سپس از آب آن چشمه خوردم و وضو گرفتم و دو ركعت نماز خواندم.
از خادمها پرسيدم: رؤيت امام ـ عليه السلام ـ چگونه ميسّر است؟ گفتند: هرگز ممكن نيست و ما اجازه نداريم كه به كسى خبر بدهيم.
از آنها درخواست كردم كه در حق من دعا كنند پس در حق من دعا كردند و از خدمتشان مرخص شدم و از كوه پائين آمدم.
وقتى به شهر رسيدم به منزل سيد شمس الدين رفتم، در خانه نبود. به منزل شيخ محمد رفتم كه راهنماى من بود، و درباره ى كوه و آنچه در آن ديده بودم با او صحبت كردم و گفتم كه يكى از خادمها به من اعتراض كرد.
او گفت: به جز سيد شمس الدين و امثال او كسى حق ندارد به اين كوه برود و به همين جهت مورد اعتراض واقع شده اى.
از او در مورد جناب سيد شمس الدين پرسيدم، گفت: او از اولاد حضرت صاحب الزمان ـ ارواحنا فداه ـ است و ميان او و حضرت ولى عصر ـ ارواحنا فداه ـ پنج واسطه هست.
شيخ زين الدين على بن فاضل مى گويد: به جناب سيد شمس الدين ـ اطال اللّه بقاه ـ گفتم: آيا اجازه مى فرمائيد كه مسائل مورد نياز را از محضر شما فرا گرفته به شيعيان نقل كنم و قرآن را در محضر شما بخوانم و مطالبى كه بر من مشكل شده از محضرتان استفاده نمايم؟
فرمود: اگر چنين ضرورتى هست، از قرآن شروع كن. در محضر جناب سيد شمس الدين شروع به قرائت قرآن كردم. در هر آيه اى كه در ميان قاريان اختلافى بود به موارد اختلاف اشاره مى كردم و مى گفتم: « حمزه چنين خوانده »، « كسائى چنين خوانده »، « عاصم چنين خوانده » و « ابن كثير چنين خوانده است ».
جناب سيد شمس الدين فرمود: ما اينها را نمى شناسيم، قرآن بر هفت حرف نازل شده است، مجموع قرآن پيش از هجرت و بعد از هجرت به تدريج بر پيامبر اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ نازل شد. بعد از « حجّة الوداع » جبرئيل امين بر آن حضرت نازل شد و گفت: يا محمّد ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ قرآن را بخوان تا آغاز و انجام هر سوره اى را براى شما باز گويم، و شأن نزول آنها را بيان كنم.
آنگاه امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ ، امام حسن ـ عليه السلام ـ، امام حسين ـ عليه السلام ـ، ابىّ بن كعب، عبداللّه بن مسعود، حذيفه بن يمان، جابر بن عبداللّه انصارى، ابو سعيد خدرى، حسان بن ثابت، و گروهى از برگزيدگان اصحاب جمع شدند و پيامبر اكرم ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ قرآن را از اول تا آخر قرائت فرمود. در هر آيه اى اختلافى بود جبرئيل آنرا بيان مى كرد و امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ آنرا بر روى ورقه اى از پوست مى نوشت. همه ى قرآن قرائت حضرت امير ـ عليه السلام ـ است . . .
قرآنى كه امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ به خط خود آنرا نوشته است، در محضر حضرت ولى عصر ـ ارواحنا فداه ـ محفوظ است. تمام احكام حتى « ارش خدش » در كلام خالق است و هيچ ترديدى در صحّت آن نيست. و اين مطلبى است كه از حضرت ولى عصر ـ ارواحنا فداه ـ صادر شده است.
شيخ زين الدين على بن فاضل گفت: از جناب سيد شمس الدين مسائل بسيارى پرسيدم و فرا گرفتم كه بيش از 90 مسأله است و آنها را در يك مجلد گرد آوردم و آنرا « فوائد شمسيه » نام نهادم. كه فقط به شيعيان خالص آنرا ارائه مى دهم. انشاء اللّه تو نيز آنرا خواهى ديد.
جمعه ى دوم كه جمعه ى وسطى از جمعه هاى ماه بود، نماز جمعه را با جناب سيد شمس الدين خواندم. پس از نماز جناب سيد براى بيان مسائل، ارشاد و افاده ى مؤمنان در مجلس نشست و من به سخنان او گوش مى دادم كه ناگهان متوجه شدم در بيرون مسجد صداى هرج و مرج مى آيد. از جناب سيد پرسيدم، اين چه صدائى است؟ فرمود:
ـ در هر روز جمعه در وسط هر ماه لشكريان ما سوار مى شوند و انتظار فرج مى كشند.
از سيد بزرگوار اجازه گرفتم و براى تماشاى آنها بيرون رفتم. جمعيت انبوهى را ديدم كه تسبيح، تحميد و تهليل مى گفتند و براى تعجيل فرج امام قائم به امر خدا، و ناصح به دين خدا حضرت (م ح م د) ابن الحسن المهدى، حضرت صاحب الزمان ـ ارواحنا فداه ـ دعا مى كردند.
وقتى به مسجد بازگشتم جناب سيد شمس الدين فرمود: آيا لشكر ما را ديدى؟ گفتم: آرى. فرمود: آيا امراى آنها را شمردى؟ گفتم: نه. فرمود: تعداد آنها 300 نفر مى باشد. فقط 13 نفر مانده است كه تعداد ياران حضرت ولى عصر ـ ارواحنا فداه ـ كامل شود.
پرسيدم: سرور من! آيا فرج كى خواهد بود؟ فرمود: برادر من! آگاهى از آن مخصوص حضرت پروردگار است و موكول به مشيت حضرت احديت است. اى بسا شخص امام ـ ارواحنا فداه ـ نيز از آن آگاه نباشد.
براى فرج نشانه هائى هست كه يكى از آنها سخن گفتن ذوالفقار(76) است كه از غلاف خود خارج شود و بگويد: اى ولى خدا بپا خيز، و به وسيله ى من و به نام خدا دشمنان خدا را نابود كن. و يكى از آنها سه صدا است كه همه، آنها را مى شنوند:
1 ـ اى گروه مؤمنان، « أزِفَتِ الآزِفَةُ » ( وقت ظهور فرا رسيده است )
2 ـ لعنت خدا بر كسانى باد كه بر محمد و آل محمد ستم روا داشتند.
3 ـ سيمائى بر خورشيد ظاهر شده ندا مى دهد: خداوند، ولى عصر حضرت (م ح م د) ابن الحسن المهدى را برانگيخته است، به سخنان او گوش فرا دهيد و اوامر او را اطاعت كنيد.
گفتم: مولاى من، از اساتيد ما روايتى به ما رسيده است كه حضرت ولى عصر ـ ارواحنا فداه ـ در مورد غيبت كبرا فرموده است: پس از غيبت من، هر كس ادعا كند كه مرا ديده است او را تكذيب كنيد. پس چگونه است كه برخى از شما او را ديده اند؟
فرمود: اين روايت صحيح است ولى مربوط به زمانى است كه دشمنان اهلبيت از فرعونهاى بنى عباس فراوان بودند و شيعيان ناچار بودند حتى از آوردن نام مبارك آقا، پرهيز كنند. اما اكنون، زمان طولانى شده و دشمنان نوميد گشته اند و سرزمين ما به دور از تيررس دشمنان است و آنها از بركت حضرت صاحب الزمان ـ ارواحنا فداه ـ راهى ندارند كه به ما برسند و به ما ناراحتى ايجاد كنند.
گفتم: علماى شيعه نقل مى كنند كه حضرت، خمس را به شيعيان خود از اولاد حضرت على ـ عليه السلام ـ مباح ساخته است.
فرمود: بلى چنين است.
گفتم: آيا شيعيان مى توانند از برده هائى كه اهل سنت اسير گرفته اند خريدارى كنند؟ فرمود: آرى و از غير آنها. زيرا امام ـ عليه السلام ـ مى فرمايد: با آنها آنچنان رفتار كنيد كه آنها با خود انجام مى دهند.
]اين دو مسأله، غير از مسائلى است كه در كتاب فوائد الشمسيه گرد آوردم.[
جناب سيد شمس الدين فرمود: حضرت ولى عصر ـ ارواحنا فداه ـ در يك سال فرد، از مكه معظمه در ميان ركن و مقام ظاهر مى شود. مؤمنان بايد در انتظار آن روز باشند. گفتم: سرور من، بسيار علاقمندم تا هنگامى كه خداوند اجازه ى فرج و امر به ظهور فرمايد در خدمت شما بمانم.
فرمود: برادر جان به من دستور رسيده كه شما به وطن خود باز گرديد كه هرگز براى من و براى شما امكان مخالفت نيست. زيرا شما اهل و عيال داريد و مدتى از آنها دور شده ايد و بيش از اين جايز نيست از آنها دور باشيد.
بسيار اندوهگين شدم و اشك ريختم و عرضه داشتم آيا مى توان در اين زمينه بار دوم كسب تكليف كرد؟ فرمود: نه.
گفتم: آيا به من اجازه مى فرمائيد همه ى آنچه ديده ام بازگو كنم؟ فرمود: آرى براى آرامش دل مؤمنان مى توانى. به جز فلان و فلان را. آنگاه مطالبى را كه نبايد نقل كنم براى من معين فرمود.
گفتم: سرور من، آيا نمى توان به جمال عالم آراى حضرت ولى عصر ـ ارواحنا فداه ـ نگاه كرد؟ فرمود: نه. ولى بدان كه هر مؤمن مخلص او را مى بيند ولى نمى شناسد.
گفتم: من از بندگان مخلص آقا هستم ولى آن حضرت را نديده ام.
فرمود: نخير، شما دو بار جمال آقا را ديده اى.
يكى هنگامى كه براى اولين بار به سامرّا مى رفتى. كه يارانت جلوتر از شما رفتند و شما تنها ماندى، تا به رودخانه اى رسيدى كه آب نداشت. آنجا سواره اى را ديدى كه بر اسب سفيد سوار است و نيزه اى بلند در دست دارد و سرنيزه اش دمشقى است. آنجا بر جامه هايت ترسيدى، فرمود: نترس با شتاب برو كه دوستانت در زير درخت در انتظار تو نشسته اند. آن واقعه دقيقاً يادم آمد و گفتم: آرى چنين اتفاقى بر من افتاده است مولاى من.
فرمود: و يكبار ديگر هنگامى كه با استاد اندلسى خود از دمشق به سوى مصر راه افتادى و در راه از قافله جدا ماندى و به شدت ترس و وحشت بر تو غلبه كرد. آنجا نيز سواره اى را ديدى كه بر اسب پيشانى سفيدى سوار است و نيزه اى به دست دارد و به تو فرمود: نترس كه در سمت راست تو آبادى هست، برو به آن آبادى و شب را در آنجا بيتوته كن. مذهب و آئين خود را آنجا باز گوى كه آنها و چند آبادى ديگر در جنوب دمشق بر آئين على بن ابى طالب و پيشوايان معصوم ـ عليهم السلام ـ از فرزندان او هستند. آيا چنين بود اى پسر فاضل؟ گفتم: آرى چنين بود و من رفتم شب را در آنجا خوابيدم، و از آنها پرسيدم، چه مذهبى داريد؟ بدون تقيه گفتند: ما بر مذهب على بن ابى طالب و پيشوايان معصوم از اهل بيت او هستيم و به من خيلى احترام كردند. و از آنها پرسيدم: اين مذهب چگونه به دست شما رسيده است؟ آنها گفتند: هنگامى كه عثمان جناب ابوذر غفارى را به شام تبعيد كرد، معاويه نيز او را به سرزمين ما تبعيد كرد، از بركت مقدم جناب ابوذر چندين آبادى در اين منطقه با مذهب اهل بيت عصمت و طهارت آشنا شدند كه يكى از آنها آبادى ماست. به جناب سيد شمس الدين گفتم: سيد و سرور من! آيا امام ـ عليه السلام ـ در هر فاصله اى خانه ى خدا را زيارت مى كند؟ فرمود: اى پسر فاضل! دنيا زير پاى « مؤمن » يك قدم بيش نيست، كجا رسد به كسى كه جهان به بركت او و پدران او برپاست، آرى امام ـ عليه السلام ـ هر سال در موسم حج شركت مى فرمايند و پدران بزرگوارش را در مدينه، عراق و طوس زيارت مى كنند و به سرزمين ما باز مى گردند. سپس جناب سيد شمس الدين به من دستور دادند كه در مراجعت درنگ نكنم و در بلاد مغرب توقف نكنم. جناب سيد فرمودند كه درهم هاى آنها چنين ضرب شده است.
لا اله إلاّ اللّه، محمد رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم ـ علي ولي اللّه، م ح م د ابن الحسن القائم بأمر اللّه،
و پنج درهم از آنها به من عنايت فرمود كه براى بركت آنها را حفاظت مى كنم.
آنگاه جناب سيد دستور فرمود كه مرا با همان كشتى كه آمده بودم به نخستين آبادى كه در سرزمين بربر رسيده بودم، باز گردانيدند.
جناب سيد به من مقدارى گندم و جو دادند كه در آن سرزمين بربر آنها را به 140 دينار طلا از دينارهاى مغرب فروختم، و با آن پول عزيمت حج نمودم.
براى امتثال امر جناب سيد شمس الدين به اندلس نرفتم، و از سرزمين بربر به طرابلس غرب رفتم و از آنجا با حجاج مغربى به مكّه ى معظمه مشرف شدم. و پس از اداى مراسم حج به عراق بازگشتم و تصميم دارم تا آخر عمر در نجف اشرف اقامت كنم و مجاور حرم مطهر امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ باشم.
شيخ زين الدين على بن فاضل گفت: در جزيره ى خضرا فقط نام پنج نفر از علماى شيعه مطرح بود:
1 ـ سيد مرتضى (علم الهدى)
2 ـ شيخ طوسى
3 ـ محمّد بن يعقوب كلينى
4 ـ ابن بابويه
5 ـ شيخ ابو القاسم جعفر بن اسماعيل حلى قدس اللّه ارواحههم.
نقد و بررسى اصل سند
1 ـ نخستين كتابى كه در مورد جزيره ى خضراء نوشته شده كتاب الجزيرة الخضراء تأليف « فضل بن يحيى » از علماى قرن هشم است او داستان تشرف على بن فاضل را به جزيره ى خضراء نخست در كربلا (15 شعبان 699) از آقايان شمس الدين محمّد بن نجيح حلى و جلال الدين عبداللّه بن حوام حلى شنيد. آنگاه رهسپار حله شد تا به خدمت على بن فاضل برسد و داستان تشرفش را بدون واسطه از شخص ايشان بشنود. او روز 11 شوال 699 به آرزوى خود نائل آمد و داستان تشرّف على بن فاضل مازندرانى را از زبان خودش شنيد و آنرا در كتابى به نام « الجزيرة الخضراء » گرد آورد.
2 ـ قاضى نور اللّه شوشترى در كتاب پر ارج « المجالس » مى نويسد: « محمّد بن مكى » معروف به شهيد اوّل داستان جزيره ى خضراء را با سند خود از على فاضل نقل كرده و به خط خود نوشته است با توجّه به اينكه شهيد اوّل برجسته ترين علماء شيعه است و اين داستان را بصورت مستند از على بن فاضل نقل كرده و به خط خود نوشته بر اهميت مطلب مى افزايد. در بين علماء شيعه بسيارى از بزرگان متعرّض اين داستان شده اند كه خود دليل محكمى بر صدق قضيّه مى باشد:
3 ـ على بن حسين بن عبدالعالى متوفى 940 هـ و مشهور به محقق كركى كه از فقهاى مشهور جهان تشيع است، اين كتاب را در عهد شاه طهماسب صفوى به فارسى ترجمه كرده; او رساله ى فضل بن يحيى را ترجمه كرده است.
4 ـ شيخ حر عاملى (متوفى 1104 هـ) در كتاب گرانقدر اثبات الهداة در ضمن معجزات حضرت ولى عصر ـ ارواحنا فداه ـ اين حكايت آورده است.
5 ـ علامه ى مجلسى، متوفى 1110 هـ متن كامل كتاب الجزيرة الخضراء را در كتاب بحارالانوار نقل مى نمايد.
6 ـ آيت اللّه بحر العلوم، متوفّى 1212 هـ كه خود از تشرّف يافتگان به پيشگاه مقدس حضرت ولى عصر ـ ارواحنا فداه ـ است در رجال خود به هنگام بحث از سيد مرتضى علم الهدى به قصه ى جزيره ى خضراء استشهاد مى كند.
7 ـ مرحوم حاجى نورى ترجمه كامل داستان را در كتاب نجم الثاقب درج كرده است.
8 ـ حاج شيخ على اكبر نهاوندى، متن كامل آنرا در كتاب پر ارج العبقرى الحسان آورده است و تعداد بسيارى از علماء ديگر متعرض اين داستان شده اند كه بيهوده سخن به اين درازى نباشد(79).
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 11:50 قبل از ظهر موضوع پرسش و پاسخ | لینک ثابت
مكان آن حضرت
محل غيبت امام مهدى ـ ارواحنا فداه ـ نخست از سرداب مقدس بوده است البته همان گونه كه شيخ طوسى ـ قدّس سرّه ـ فرموده است: سرداب مقدس محل شروع غيبت بوده نه اينكه آن عزيز هم اكنون نيز در آن سرداب بسر مى برد. چنانچه برخى از اهل سنت اعتراضى مبنى بر اين توهم مطرح نموده اند كه چگونه مى شود با اين طول مدت در سرداب زندگى نمود؟ و او از كجاست؟
ما هرگز چنين اعتقادى نداريم و بر فرض اگر هم چنين باشد، باز هم مانعى ندارد زيرا اهل سنت خود معتقد است كه دجّال در مغازه يا در چاهى محبوس، و دست و پاى او بسته است; ليكن خداوند او را كفالت مى كند.
در هر حال مكان آن حضرت در زمان غيبت صغرى در مدينه الرسول ـ صلى الله عليه و آله ـ در كوه رضوى بوده است و در آغاز خواص از دوستان مكان وى را مى دانسته و آنگاه غيبت با تمام ژرفايش آغاز گرديد.
در اين باره به حديثى زيبا توجه كنيد:
للقائم غيبتان احداهما قصيرة والأُخرى طويلة الغيبة الأولى لا يعلم بمكانه إلاّ خاصة شيعته والأُخرى لا يعلم بمكانه فيها إلاّ خاصة مواليه(63).
حضرت صادق ـ عليه السلام ـ فرموده اند: قائم ما را دو غيبت است يكى كوتاه و ديگرى طولانى در اوّل خاصان از شيعه او به مكان او عالمند و در دوم هيچ كس به مكان آن حضرت عالم نيست، جز خاصه ى مواليانش.
و نيز روزى نظرى به كوه رضوى افكند و فرمود:
« براى صاحب اين امر در اين كوه دو غيبت است يكى درازتر از ديگرى »
از اين فراز معلوم مى شود كه آن بزرگوار در غيبت صغرا و كبرا كوه رضوى را يكى از مكانهاى زندگى خويش قرار خواهد داد. و در حديث ديگرى از حضرت باقر ـ عليه السلام ـ آمده است: نيك منزلى است طيبه يعنى مدينه.
و از فرازى ديگر نيز استفاده مى شود كه او در اطراف مكّه نيز منزل دارد. در هر حال آن جان جانان در حوالى مكّه و مدينه بسر مى برد. و از احاديثى ديگر نيز چنين معلوم مى گردد كه محل سكونت آن عزيز همچون شخص آن حضرت پنهان از ديده هاى نامحرم است و اين نيز هيچ گونه بعدى ندارد كه در كوههاى مكّه و مدينه منزل آن بزرگوار باشد اما كسى آن را نبيند; همچنانكه اهل سنت مى گويند: بهشت شدّاد از انظار مخفى است.
در هر حال خدا مى داند كه آن يادگار الهى در كجا منزل دارد. از توقيع آن حضرت به شيخ مفيد ـ رحمة اللّه عليه ـ نيز معلوم مى شود كه وى گاهگاهى مكان خود را تغيير مى دهد.
ليك آنچه مهمّ است:
بنفسي، أنت من مغيّب لم يخل منّا
به جانم سوگند تو آن غائبى كه در كنار ما هستى تو ما را مى بينى و چشمان ما محجوب از ديدار توست.
ليت شعرى أين استقرّت بك النوى بل أيّ أرض تقلّك أو ثرى أبرضوى أم ذي طوى أو غيرها، عزيز عليّ أن أرى الخلق ولا ترى ولا أسمع لك حسيساً ولا نجوى.
اى كاش مى دانستم كه در كجا مأوا گزيده اى و كدام سرزمين آغوش بر تو گشوده و بر غبار ديده اش قدم نهاده اى آيا در كوه رضوى يا طوى يا ...
آه! چه سخت است مرا كه مردمى را بنگرم و روى چون قمرت را نبينم. آه! چه جان سوز است كه هيچ نوايى از تو گوش جانم نمى نوازد
نشد ز يار سفر كرده ام مرا خبرى
نيامد از سر كويش پيامى و اثرى
نسيم صبح به كويش اگر گذر كردى
بگو به دوست كه ما را ز خاطرت نبرى
همسر و فرزندان آن حضرت
با توجه به احاديث و زيارات حضرت مهدى ـ ارواحنا فداه ـ داراى همسر و فرزندانى است.
كه همسران آن حضرت از برترين زنان و فرزندان آن بزرگوار ميوه هاى درخت ولايتند كه در دامن آن مادران قدم در عرصه هستى مى نهند. چرا كه نكته مهمى بر اين مطلب اشاره دارد و آن شأن غيبت امام ـ عليهم السلام ـ است. بدين معنا كه امام معصوم در زمان حضور خود در ميان جامعه چون همراه و همگام با مردم است از اين رو گه گاه همسرانى داشته اند كه مناسب شأن عصمت نبوده و فرزندانى متأثر از تربيت جامعه تحويل داده اند. ليك از آنجا كه در زمان غيبت امام ـ عليهم السلام ـ مظهر اسم شريف يا غيب بوده و احدى را مجال ارتباط با سر خدا نيست جز آنكه سنخيت و مشابهتى لازم با آن گنجينه پنهان الاهى يابد، در نتيجه همسران آن حضرت بهترين بانوى زمان خود و فرزندان او نيز آينه دار مقام عصمت اند و بر همين اساس است كه برخى چون فرزندان آن حضرت را ملاقات نموده اند شباهتى وصف ناپذير با پدر گرامى در آنان يافته اند. از اين روست كه امام عصر ـ ارواحنا فداه ـ به ابوالحسن ضراب اصفهانى دستور مى دهد كه امام خود را اين گونه ياد كند:
صل على وليك و ولاة عهده و الائمة من ولده و مدّ فى اعمارهم و زد فى آجالهم و بلغهم اقصى آمالهم دينا و دنيا و الآخرة، انك على كل شىء قدير.
(پروردگارا) درود فرست بر ولى خود و واليان او و پيشوايانى كه از دودمان اويند و عمرشان را زياده و مهلتشان را انبوه ساز، و ايشان را در بالاترين آرزوهاى دين و دنيا و آخرت نيل بخش همانا تو بر هر كارى توانايى.
فرازهاى ديگرى نيز بر اين نكته رهنمودند:
السلام عليك صلى الله عليك و على آل بيتك الطيبين الطاهرين
درود بر تو، صلوات خداوند بر تو و خاندان پاك و طاهر تو.
هم چنين در صلوات ضراب اصفهانى آمده است:
پروردگار، (آرزوهاى) او را درباره خويش و فرزندان و خانواده و دودمان و پيروان و ...چنا عطا فرما كه ديدگانش روشن گردد.
در همين باره مرحوم سيّد بن طاووس در كتاب جمال الاسبوع مى فرمايد: روايتى با سندهاى متصل يافتم كه حضرت ولى عصر ـ ارواحنا فداه ـ را اولاد بسيارى هست كه در شهرهاى ساحلى دريا حاكم و والى اند و در نيكى و بزرگوارى سرآمد روزگار و در قلّه صفات ابرار و اخيار هستند.
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 11:33 قبل از ظهر موضوع امام مهدی(عج) | لینک ثابت
امكان ملاقات با امام زمان ارواحنا فداه
يعنى بالاترين دليل بر امكان يك چيزى اين است كه آن اتفاق افتاده باشد. شكّى نيست كه مسأله ى ملاقات با امام زمان ـ ارواحنا فداه ـ مسأله اى واضح و روشن است; و آن حضرت
در مواقعى كه اراده فرموده اند ـ كه اراده آن جناب طبق روايات شيعه اراده ى خدا بوده و قلب آن بزرگوار ظرف مشيّت خداست ـ ديدگان برخى از انسانها را به نور جمال خود منوّر
فرموده اند. آنچنانكه مرحوم مجلسى در بحارالانوار و مرحوم طبرسى در نجم الثاقب و شيخ عراقى در كتاب دار السلام و همچنين بزرگان ديگر در كتابهاى خود، تشرّفات افراد بسيارى
را كه در پاكى و صداقت آنها هيچ شكّى نيست را ذكر كرده اند.
اما اينكه در توقيع مبارك حضرت آمده است كه هر كس ادّعاى مشاهده كند او را تكذيب كنيد;
جوابهايى علاّمه ى مجلسى از اين اشكال داده اند كه بدان اشاره مى كنيم:
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 11:19 قبل از ظهر موضوع ره یافتگان | لینک ثابت
غيبت صغرى و كبرى يعنى چه و چه مدت است؟
معمولا در كتاب هاى مربوط به امام زمان (عليه السلام) زندگى حضرت را به سه دوره تقسيم مى كنند:
1 ـ كودكى 2 ـ غيبت صغرى 3 ـ غيبت كبرى
غيبت صغرى از سال 260 تا 329 هجرى قمرى ادامه داشته و چون اين دوره كوتاه است،
به آن غيبت صغرى گفته مى شود. حضرت در اين دوره چهار نايب خاص داشتند:
1 ـ عثمان بن سعيد عمروى 2 ـ محمد بن عثمان عمروى 3 ـ حسين بن روح نوبختى 4 ـ على بن محمد سمرى
نوشته شده توسط مصطفی صانعی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 11:0 قبل از ظهر موضوع پرسش و پاسخ | لینک ثابت
درباره وبلاگ

این وبلاگ با هدف ارتقا فرهنگ مهدویت و بالا بردن سطح اگاهی عمومی در باره امام مهدی (عج)
تاسیس شده است . در این بین مطالبی متنوع از سایر موضوعات مرتبط نیز مطرح میشود .
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY